جدال دشنه و دریایی از جوانمردی
خدا پناه تو باشد برو که برگردی

برو به سمت نگاه فرات با لب خشک
اهای سبزترین ایه ی جوانردی

اگر به اب رسیدی بگو خروشان شو
بگو تو را چه به این موج های بی دردی

عموی قافله! ما را به اب مهمان کن
خدا کند که تو با مشک پر اب برگردی

عموی قافله ما را ببخش من دیدم
چگونه مشک به دندان نبرد میکردی

و بعد بال زنان امدی به جانب
عمو! برای رقیه، فرات اوردی؟

   ×××

ميگويند نبايد که حتما حافظ باشد...شعر بايد به دل بنشيند...انهم اگر برای اقا باشد...همه اين شعر به کنار...مزدشان با ابالفضل است...خوشا به سعادت شاعر....

  ××××

يعنی ميشود؟...بايد دعا کرد...بقيه اش با ايشان است...«خد راه بگويدت که چون بايد رفت»

  ×××××

ميگويند در ذکر اقا ابالفضل رمزی هست که خيلی کمک ميکند...خودش انسان را ميبرد...کار يک شبه ای ميکند که بسا ديگری هزار سال هم نکرده است...سری هست...

  ××××××

صدای سوت خمپاره رو که شنيد...گقت يا ابالفضل...کمتر از سه ثانيه نشد......

جنازه اش دست نداشت...هر دو تا را...از بازو....

  ×××××××

صدای سوت خمپاره رو که شنيده بود ... گفته بود يا ابالفضل....

/ 0 نظر / 9 بازدید