از ما که گذشت

بايد به ابر بياموزيم

که از عطش گياه نميرد...

××

پيش ترها که سالهای سياه من بود گاهی با خودم فکر ميکردم که شايد ايراد از منه...از من و جمع کوچک دوستان من...نميدونم...ولی من خيلی زودتر از اونی که بايد؛ با يه سری مسايل اشنا شدم...با وجود اين که مذهبی بودم ولی چند بار تا مرز خودکشی رفتم...

سالهايی بود که مدام با اين مسيله دست و پنجه نرم ميکردم که ما زندگی ميکنيم چون زنده ايم؟...و مدام به اطرافم و اطرافيانم و بلاهتشون فکر ميکردم...برايم مهم بود که چطور اين مسيله برای ديگران مهم نيست...

سالهای بدی بود...نه دستگيری از کسی و نه اميد دستگيری...

تا اينکه چشمهايم به چشمهای گرم اين مرد بزرگ خورد...و دلم گره خورد در چشمان ابی اين مرد...نه اشتباه نکن... نه چمران را ميگويم و نه درمان را و نه هيچ کسی که تو بشناسی اش...

از همانهای که مولا علی(ع) در وصفشان ميفرمايد: جانم بفدای مردانی که در روی زمين غريب و گمنام و در اسمانها مشهور هستند.

×××

سنخرانی چهلم اميرحسين را که شنيدم دوزاری ام افتاد که اين شيخ جوان ناشناس با امير حسين سر و سری داشته...مخصوصا که شيخ جوان صدای دلنشينی داشت و دلی گرفته.يکی دو سه شعر خواند و رفت سر اصل مطلب...

من تازه فهميدم که اين درد توی امير حسين هم افتاده بود...باز هم خوش بحالش که در عرصه رفتن و نرفتن انتخاب کرد انچه را بايد...نه مثل من اواره...به معنای واقعی کلمه...

فرصت نشد با شيخ صحبت کنم...ولی شيخ حرفهايش را زد...و تازه اين هجرتی که امير حسين دو سال بود حرفش را ميزد برايم معنی ديگری پيدا کرد.

××××

حتما در اين زندگی سنگ و سيمانی شهر چيزی هست که ادم انطور دلش ميگيرد...چيزی به اسم همان سنگ و سيمان...چيزی که ادم را از معنويتی در حد نازل دور ميکند چه برسد به عشق...

در لابلای فخر فروختن ها و بحث ها و تفاسير و...و...و... نفسانيت ها خودمان را گم کرده ايم...باور کنيد...

××××

حالا پيش از هر موقع ديگر مطمين به راهی هستم که ميروم...ولی بسيار است سدها و سنگ هايی که در جلوی پايم افتاد و انداختند...سنگ هايی که از جانب پدر و مادر به مصلحت و دلسوزی است... ولی مهم نيست...ما بايد راهمان را برويم...تا مبادا فردا حسرت اين راه نرفته دامن گير ما و عشق ما شود.

×××××

مرگ امير مانند تلنگر بود...سفت...مثل نيشگونهای مادر بزرگ...و يادم اورد که وقت ندارم...من مدام مثل ادمهای گيج هول کرده ام...زود تر بايد انتخاب کرد.

××××××

*در بند هیچ یک از آنها که ادعای نوکریشان را می کنیم نیستیم چه رسد به بندگی! و در هیاهوی این همه ادعای درماندگی نه در زمین خدا ، که تا بخواهیم وسعت دارد ، هجرت کرده ایم نه حتی از فرط درماندگی سر به زمین می کوبیم ....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز مانده تا مادری کند کسی و ما را ببرد رضایت بدهد که راحت شویم ...مگر چند جای صورتمان شکسته است ...*

/ 0 نظر / 12 بازدید