حبيب!

چه فصل ساده ای بود فصل اشنایی من و تو حبیب!

مثل تمام روزهای بچگی ام ساده و بی ریا. چه دوران خوشی بود در کنار تو بودن...روزهایی که قدرش را نمیدانستم...

دلم برایت تنگ شده حبیب!

این را در چشم های حاچ خانم هم میخوانم ، با این که در سوگت نگریست و بر سرش نزد...با این که یک قطره اشک هم در فراقت نریخت.

بغض ام میگیرد حبیب! ناخوداگاه...مثل نیمه شب هایی که برایت درد دل میکردم...مثل روزهایی که برایت عقده هایم را میگشودم...

دلم برای ارامش چشم هایت تنگ شده حبیب...که مثل دریا بود...هر چقدر هم میریختی پر نمیشد... و من چقدر ساده بودم که تشنه ماندم...

حاچ خانم ساکت نشسته است، مثل همیشه. فکر کنم این تنها ارثیه این پیرزن ساده بود که با خودت بردی ان طرف .

کنارم نشسته است و مثل همیشه به چشمهایت نگاه میکند...مثل مادرم در فراق حمید گریه نمیکند...با سوز دل صدایش نمیکند...نمیگوید کجا رفتی!...یا میداند یا نمیخواهد بداند.

چشمهایش را از روی چشمهایت برمیدارد و به من نگاه میکند.

- قران را باز کن و بخوان

--خواندنی ها تمام شده حاچ خانم

-چرا . برای مثل حبیب بخوان.

قرآن را باز میکنم...دوباره «وجعلنا» می ایدو من بر میگردم به سالهای قبل...به روزی که قرآن را باز کردی تا بخوانی. همین سوره امد و همین ایه. تو به من نگاه کردی. معذب بودی که بخوانی. همیشه شرم میکردی در حضور کسی قرآن بخوانی. تا ان روز نمیدانستم شرمت برای چیست. نمیدانستم که شرمت ... . تو خواندی و گریستی...من هم گریستم...این خاصیت صدای محزونت بود حبیب!

-پس بخوان پسر!

شروع میکنم به خواندن. بغض گلویم را میگیرد...از همان بغض هایی که میگفتی سرمایه های هر دل اند...همان بغضهایی که فقط برای من میشکاندی...

-- و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لایبصرون...

دوباره بر میگردم به روزهای با تو بودن!

شبهای روشنی که کسی جز تو حریف میدان مین نبود. به شبهایی که مثل دلت روشن بود...شبهایی که چشم دوست و دشمن تو را نمیدید...نمیدانم چه سحری است در این «و جعلنا»...

- پس بخوان پسر!

دوباره میخوانم...اینبار بغض امانم نمیدهد و گریه ام میگیرد...اشکهایم ناخودآگاه می اید...

مثل شبهای سنگر...شبهای نماز...شبهای جمعه...شبهای گریه...شبهای خدا...شبهای خلوتت حبیب!

صدای گریه اش مرا از خلسه بیرون می اورد...

حاچ خانم میگرید...صدایش چه محزون و شکسته است...

حبیب! گریه های مادرت امانم را میبرد...اتشم میزند...

چه فصل ساده ای بود حبیب! فصلی که مثل باد گذشت...فصلی که تو را از من گرفت...

/ 0 نظر / 8 بازدید