يک شنبه / ۱۷ شوال المکرم / ۱۴۲۶

من هم گفتم...ولی من ژست سقراطی گرفتم...در برابر بی ژستی اش...خواستم دو دوتا چهارتای عقلی برایش بیاورم...مقهور شدم...من باختم...من همه قافيه ها را باختم...از ژست افتادم تا امروز...بی ژستی اش مثل مرداب مرا ميکشيد و هنوز ميکشد...
امروز غم بی ژستی را نميخورم...شايد...شايد غم پاره پارگی روحم را ميخورم...که بين اين روزها پخش شده...بين روزهای پيش...این تکه تکه هایی که از گذشته مانده سخت عذابم میدهد...
من بین گذشته ها گم شده ام...من گم شده ام...
اینطور دلم نمی خواهد...دلم می خواهد یکهو فرو بروم در یک بی وزنی خاص...در یک خلا...که هیچ وقت هیچ وقت اسم بعضی ها را نشنوم...الله اکبر...فکر نمیکردم روزی اسمت هم بتواند مرا تا روزهای متمادی از زندگی خسته کند...از کسب علم...از یادگیری خیلی چیزها...
من برخلاف بقیه حتی دعا می کردم این کنکور لعنتی را قبول هم نشوی...برای اینکه امروزت را میدیدم...وای وای...
برای اینکه می دیدم چطور این رتبه دورقمی میتواند تو را تا سالها خمار و گیج کند...زینوا لهم...این رتبه فعلا تا سالها زینت شیطانی توست...امروز انقدر گیج شده ای و افتاده ای وسط گود که نمیفهمی...
میگفت هر که از اینجا برود بدبخت میشود...یادم می اید تو هم همان روزها اعتراض کردی که اقا این چه حرفی است؟!...اما امروز من دارم تعبیر رویای صادقه ای ان مرد را میبینم در تو...
برایت دعا میکنم...بسیار...بسیار...نه برای اینکه دوستت دارم...نه،بعضی ریشه ها که قطع بشود ادم باید بعضی ریشه ها را در خودش قطع کند...
اما حلالت کردم...برای تمام کارهایی که کردی...راستش این عجزت که لابلای همه افعال مغرورانه ات است مرا سخت ناراحت میکند...این فقر ...فقر محبت و مشکلات مالی ات...شاید یک نوع ترحم و دلسوزیست...اما مهم نیست...حلالت میکنم...شاید راه ها برایت زودتر باز شود...

/ 0 نظر / 9 بازدید