مدتهاست عادت کرده ام که دیگر گدایی نکنم
لااقل از وقتی که با چشمهایتان اشنا شده ام
دیگر گدای چشمهای هیچ کس و ناکس دیگری نیستم
××
مومن در هیچ چهارچوبی نمیگنجد و چشمهای شما هم نیز. لااقل همانها که من دیده ام در هیچ چهارچوبی نمیگنجد. دیگر عادتم شده است که نگاه کنم در چشمهای آبی تان و نگاه کنم و نگاه کنم...دلم که میگیرد هیچ دوایی برش اثر نمیکند الا اسید نگاه شما. آقا!...مدتهاست دلم به شما تمایل دارد ولی هرچقدر سعی میکنم برق چشمهایتان مرا برحذر میدارد. من هی فکر میکنم اگر یک روز شما به من بگویید اقا سید حسین ما که برای شما سنگ تمام گذاشتیم...انوقت من میمانم و خماری شراب چشمهای شما
×××
در چشمهایتان دردی هست ، بغضی هست وگریه ای هست که احساس قرابت من را بر میانگیزاند. اوایل که در چشمهایتان محو میشدم...مرا که میدید لبخند میزدید و من ابلهانه، انقدر گیج و هول ونفهم بودم که مثل مسخ شده ها فقط نگاهتان میکردم. هنوز مانده بود که بفهمم چه خبر است و کجای دلم گره خورده است به چشمهای شما. امان از این گره های کور که ادم هر چقدر سعی میکند باز کند کور تر میشود...ولی آقا! گیج شده ام. انگار ادمیزاد هرچه بیشتر میخواند تا بفهمد ابله تر میشود و کمتر میفهمد و در این نفهمیت انقدر جلو میرود که یکهو در فهمیت فرو میرود.من هیچ نمیدانم و هیچ نخواهم دانست در این وانفسای مادی و در این حرام بازار مکاره چه کنم و کدام سو بروم.مانده ام که کاری کنم که بدهکار نشوم.نمیدانم و هرگز  هم با عقلم نخواهم دانست. انچه من را مطمین میکند مغناطیس چشمهای شماست. وقتش که برسد عالم و آدم هم که بیایند رضایت بدهند رهایتان نمیکنم اقا...
××××
تا صبح میشود نشست و هی برای چشمهایتان غزل گفت.

/ 0 نظر / 9 بازدید