سه شنبه۲۶  / ربيع الاول / ۱۴۲۷

تو را ميبينم و خودم را...تو را و دردهاي بزرگت را...من و... .
بي پرده بگويم ايستاده ايم و زنده زنده مرده ايم...
بقول دكتر براي انكه نميريم انقدر خود را كوچك كرده ايم كه انگار مرده ايم. تسليم قيود ذلت بار و شرايط ننگين تحميلي زندگي شده ايم.ديروز به احمد ميگفتم...ميگفتم خوشحالم دانشگاه نرفته ام...شايد دانشگاه براي تو يك «بايد» است اما براي من اولين قيد ذلت بار زندگي است كه در سني براي فرد پيش مي ايد كه قدرت تصميم گيري را دارد...فهم، شعور و...همه و همه انقدر در ادم پيدا شده است كه بفهمد و بفهمد كه ميتواند تصميم بگيرد.
راست ميگويي ...حوزه بيشتر از انكه منجي باشد خود دانشگاه ديگري است...اما غرض چيز ديگري است...حداقلش اين هست كه زي، زي طلبگي است هر چند انگشت شمار باشد.
حداقلش اين است كه هدف مدرك و كار نيست...چيزهاي ديگري هم هست...يعني اصلا چيز هاي ديگري است حالا بگذريم كه راه هاي ديگري هم باز است اما من هميشه با خودم فكر ميكنم چقدر احمق اند انها كه مي ايند براي ان كارها...حماقت محض.
...
حداقلش ميگرديم دنبال گله خودمان و چوپان خودمان...
خوشا وقت قباي مي فروشان...

/ 0 نظر / 3 بازدید