یک شنبه  ۳ / ذی الحجّة الحرام / ۱۴۲۷

چشم هایت را که باز کنی می بینی تو تیکه تیکه این زندگی سگی جا موندی و همش سوختی.
گذشت روزگار روشنفکری و تساهل...اصل سوختن این جاست: جایی که بسوزی و مطمئن نباشی که این همون چیزیه که تو گوشه گوشه گریه هات دنبالشی.
تف به زندگی ای که چشم ها درش گره نخورد.
حتی دیگر گریه ها هم به جایی بند نیست.
آآآی آقای محترم! پیدات نمی کنم. نه اینجا، نه هیچ جای دیگر.
دستم به دامنت بند نیست.
من تو را می خواستم.
تو را...
تو را...
غدیر سال پیش بود ها...
روزگار چه سریع می گذرد آن جا که به چشم های تو بسته می شود...

/ 0 نظر / 12 بازدید