پنج شنبه / ۲۴ شعبان المعظم / ۱۴۲۶

تا پرونده ها را جمع و جور کنم فاطمه هم سفره را می اندازد و میگوید: بیا دیگه... .دستهایم را نمی شورم و همانطور می نشینم پای سفره. سنگک نیمه بیات را تریت میکنم توی ابگوشت. یک سیر هم از نعلبکی میان سفره برمیدارم و با اولین قاشق گازی بهش میزنم. بوی سیر می پیچد توی سینه ام. چشمهایم سوخت...یکی داد زد: شیمیایی!
سریع ماسکم را کشیدم روی صورتم و دویدم از سنگر بیرون که ببینم چه خبر شده است. از چشمی بخار گرفته ماسک، احمد را دیدم که چفیه اش را گرفته جلوی دهنش و میدود طرف سنگر. گلویم خس خس میکند...
- پس چرا نمیخوری؟ سرد شد که...
نگاه میکنم به کاسه ابگوشت. تکه های نان بفهمی نفهمی باد کرده اند. تاولهایش را که با اسید می شستند؛ داد میزد؛ از ته حلق.خونهای صورتش می پاشید به صورتم.دکتر میگفت چاره ای نیست. صدای یا حسین های احمد ول نمیکرد. قاشق را با ضرب فرو میکنم زیر نانهای تریت شده...
پشنگه هایش می پاشد به صورتم.توجهی نمیکنم...
بقیه ابگوشت را تند تند میخورم و سیر گاز زده همان طور میماند تا اخر سفره...*

*با اجازه از الف.اوتانه

/ 0 نظر / 7 بازدید