مرثيه ای برای يک پدر...

پدر طالقانی

راستی پدر کجا رفتی؟

میبینی؟ تو و علی(ع) تنها یک روز فاصله دارید..تو میروی وعلی(ع) می آید...راستی قدر به تکرار واژه تو و علی(ع) گریسته ام؟؟؟ چقدر حضور علی وار تو اینجا کم است...راستی پدر تو اشکهایت را در کدامین چاه میریختی؟ هق هق دردهایت را در کدامین نخل سایه میگسترانیدی؟ کدامین کمیل را برای بیقراری های غریبت میخواندی؟...راستی پدر کجا رفتی؟

مانده بودم برای سیزده رجب یزی بنویسم...برای مولا علی(ع) اما دلم رضا نداد...شاید هم داد ولی دلتنگ تو بودم...خیلی وقت بود دیگر از تو یادی نکرده بودم...یادم رفته بود که در هیاهوی اول انقلاب...ان روزها که مسند و میز قدرت بود...ان روزها که بوی قدرت بعضی ها را مسخ و مست کرده بود...تو میدانستی دوای درد پشت میز نشستن نیست....

راستی پدر...یادت می اید قبل از اینکه من دموکراسی را از خرداد 76 بفهمم از تو اموخته بودم...یادت می اید میخواستی دیگر زندانی نباشد...شکنجه ای نباشد...یادت می اید مدینه فاضله تو جایی بود که همه حق داشتند فریاد بزنند؟

راستی پدر کجا رفتی؟غم شبهای این سرزمین را بدون تو چگونه بگریم؟ چگونه بگویم ارمانشهر تو فضای تنفس ندارد...چگونه بگویم ارمانشهر تو جایی است که از بس فریاد در گلویش مانده بغض شده...

یادت است گفتی از مولایمان امام هادی(ع) که زندانبان بد مست و گستاخی برای ایشان گماردند...چندی بعد زندانبان را دیدند که بر سر و روی خود میکوبد و توبه مینماید...

راستی پدر! چقدر وقتی از او شنیدم یاد تو افتادم... یادم افتاد که هار بار زندانبانت عوض شد...یادم نرفته...همه در برخورد با تو اینطور بودند...کسی هست که شیفته صداقت نباشد؟؟؟...کاش دوباره لب میگشودی و برایمان میگفتی...قدر دلم برای تو و خودم تنگ شده!...

راستی پدر! تو که رفتی حضورت هم رفت....تقویمها گفتند ..ما باور نکردیم!!!...نمیدانم این خاصیت انسان است یا جامعه؟؟؟ولی چه زود یادمان رفت...خاک بر سرم که طعم عاشقی زود از زیر زبانم رفت...زود در روزمرگیهایم غرق شدم و یادم رفت روزی تو بودی...میدانی؟ مانده بودم بین تو و مولا علی(ع) یکی را انتخاب کنم ولی بی اختیار دستم برای تو بسوی قلم رفت...

"...پروردگارا سینه مرا گشاد گردانکه بتوانم کسانی را که همفکر من نیستند تحمل کنم و مشکل مرا اسان گردان که حرفم را دیگران بفهمند.گره های زبانم را باز کن تا حرفم برای مردم قابل درک باشد...نه این که با زور بازو بخواهم مردم را به ارشاد وادارم اگر زور مطرح باشد ارشادی نمیتواند باشد..."

راستی میدانی پدر؟...ما به خیلی از چیزها اعتقاد داریم...ولی در عمل خلاف انرا انجام میدهیم...چون به آن ایمان نداریم...چقدر ایمان علی وار تو اینجا کم است...راستی پدر...تو کدام کمیل را برای بیقراری های دلت میخواندی؟

در عصری که دیگر گمان نداشتم کمیلی باشد تا به غربتهای غریبت گوش دهد...راستی میدانی، امروز دوستی از من پرسید انسان کامل کیست؟...و من تازه یادم افتاد که تو رفته ای...

------------------------------------------------------

پدر طالقانی و مهندس بازرگان

راستی پدر...تو که رفتی من در دیار کدام واژه های غریب، حرمت واژه پدر را بشکنم؟!!!تو که رفتی به کدام مرد بگویم پدر؟ میدانی مرا یتیم کردی؟هیچ میدانی مرا در فقر واژه پدر گذاشتی؟

راستی کجا رفتی پدر طالقانی؟؟...

/ 0 نظر / 13 بازدید