سه شنبه ۱۸ / ربيع الثانی / ۱۴۲۷

پيشکش به شما و شما

کجای قصه بودیم؟...اها...شنگول و منگول گفتن از کجا بفهمیم تو مامان مایی؟ گفت میخواین دلمو بفرستم از زیر در براتون؟ گفتن بفرست...
-:  اِ اِ اِ...تو که مامان ما نیستی...مامان ما دلش تنگ بود...
دلش گرفته بود...این اصلا شبیه دل مامان ما نیست که...
زود باش...یالا...مامانمونو بده...
...
اره بچه های خوب من...شنگول و منگول تا چند سال مامانشونو ندیدن...یعنی دیگه دل هیشکی تنگ نبود...برا همین هیشکیو راه ندادن...
اونا چند سال گریه کردن...چند سال. بعدش هم کم کم یادشون رفت...
خواستگارای پولدار و موفق اومد براشون. شوور کردنو رفتن سر خونه زندگیشون.بچه دار شدن...بزرگشون کردن و... .
مامانشون بعد چند سال برگشت. دید که شنگول و منگول و حبه انگول اونو یادشون رفته...گفت عزیزای من...من رفته بودم پیش اقا غوله...براتون علفای تازه بیارم...اقا غوله زندانیم کرد... .
مامان شنگول و منگول و حبه انگول دلش گرفت...گریه کرد...چند سال.
بعدش هم کم کم یادش رفت که از یاد همه رفته...کم کم سرش به زندگی گرم شد... .اقا گرگه هم دیگه نمی تونست شنگول و منگول و حبه انگولو بخوره...اونا شوور کرده بودن...شوورای پولدار و موفق...مامانشونم که پیر بود...گوشتش تلخ بود...
اقا گرگه چند وقتی گرسنه موند...دلش گرفت...گریه کرد...بچه هاش مردن...خیلی گریه کرد...چند سال...بعدش هم کم کم یادش رفت و شروع به علف خوردن کرد...چند سال بعد بازم بچه دار شد و... .
کم کم همه سرشون به زندگی گرم شد...شنگول و منگول و حبه انگول که شوور کردن، شوورای پولدار و موفق...مامانشون هم که سرش به دشت و علفای تازه گرم شد...اقا گرگه و بچه هاش هم که دیگه علف خوار شده بودن...
این بود که همه سرشون به زندگی گرم شد...
دیگه هیشکی گریه نکرد...
همه نسل ها به هم ریخت....گرگ ها علف خوردن و بزها بچه بزرگ کردن و...
...
خدا دلش گرفت...
گفت  پس چرا دیگه دلتون نمیگیره؟ اوهوی! چرا تو علف میخوری؟ اهوی! تو چرا بچه داری میکنی؟ چرا نمیری صحرا بچری؟...
اونا محل اش نذاشتن...
خدا دلش گرفت...
گریه کرد...
زار زد...
خدا تنها کسی بود که تا امروز سرش کم کم به زندگی گرم نشده...
خدا هنوز هم گریه میکنه...
بعدش هم بهشت رو افرید برای اونا که کاری خوب کرده بودن ولی گريه نميکردن(يعنی ديگه دلشون تنگ نميشد)...بعدش يه جايی رو افريد و فقط اونا رو که گریه میکردن راه داد تو...اسمشم به هيشکی نگفت...با همرفتن اونجا و فقط گریه کردن... .


اره...ميگفتم...کجای قصه بودیم؟؟!...

/ 0 نظر / 3 بازدید