<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مرد حنای خمیر کرده میطلبد.

بر رسم دامادی جوانان عرب

که هنگام دامادی دست و پایشان را حنا میبندند

- اتاق را خلوت کنید

رو به قبله میخوابد مرد!

لحظاتی که میگذرد وارد اتاق میشوند و میبینند مرد جان تسلیم نمیده است.

 

×××

رموز و لطایف حضرت اقا را کسی نفهمید و یا فهمید و بروی خود نیاورد. زیرا ان کس که دوست داشت از عادت صرف و اعمال مکرره و روز مره خویش دست بر ندارد ، به صورتی بدون معنی، به اعمال خودش دل بسته بود.

حضرت اقا میفرمود روزی برای دیدن فلان در کاظمین که بودم به مسافرخانه اش رفتم. دیدم با زوجه اش استاده اند و چمدانها و اسباب را بسته و عازم مسافرت به حج هستند، پس از کراتی که به حج رفته بود و شاید تعدادش را غیر خدا کسی نداند.

به وی نهیب زدم: تو که هر روز کربلا میروی، مشهد میروی، مکه میروی! پس کی بسوی خدا میروی؟

وی حق سخن مرا خوب فهمید و ادراک کرد، اما بروی اندیشه خود نیاورد و خود را به غفلت زد. خنده ای نمود و خداحافظی کرد و گفت دعای سفر برای من بخوانید. چمدانها را در دست گرفت و رفت.

حضرت اقا میفرمود دیده شده است بعضی از مردم مقصود واقعیشان از این مسافرتها خدا نیست. برای انس ذهنی بر مدرکات پیشین خود و بعضا هم برای بدست اوردن مدتی مکان خلوت به اماکن مقدسه میروند. چون به دنبال خدا نرفته اند و نمیروند و نمیخواهند بروند، اگر خدا را دو دستی بگیری- العیاذبالله- مثل افتاب نشانشان بدهی قبول نمیکنند.

حضرت اقا نمیفرمود به حج نرو! مکه و مدینه نرو! کربلا و نجف نرو! حقیقت حج و ولایت را چشیده بود و میگفت لحظه ای به دنبال معرفت ذات و نفس ات بگرد. در اینصورت تمام مسافرتهایت صبغه الهیه بخود میگیرد . و با خدا و از خدا و به سوی خدا خواهی رفت.

حضرت اقا گفت و نشنیدند و... رفت. اینک بیایند تمام دنیا را زاویه به زاویه با شمع جستجو کنند کجا ایشان را خواهند یافت؟

"فرقت ارواحها الی اطراف اجنحه الارواح فنا جوک فی ارکانک. و ولجوا بین انوار بهایک و نظروا من مرتقی التربه الی مستوی کبریایک."

(بالا رفت جانهایشان به سوی بالها و جناحهای ارواح قدس. پس تکلم کردند با تو در پنهانی و مناجات کردند در ارکان و اسما کلیه ات و داخل شدند در میان انورا جمال و جلالت و نگریستند از نردبان خاک و محل ارتقا تربت پاک به سوی گسترده کبریایی تو!  ... حضرت علی(ع) )

از یک کتاب خوب

 

 

×××××

 

در عـشـق پیـمـبری و شاه جانی

اوصاف تو دلبری کند که دلبرانی

 

اصـوات تو بـهـتـرین نـوای دنـیا

یکباره بهم زنی جهان اگر بخوانی

 

در رنگ رخــت نهـان و پیداست

ارامــتـرین نــگـاه گـرم آسـمانی

 

گویا به تو هـم نـگـاهـکی کرد

یک روح پر از صفا و مهربانی

 

در چشم تو میتوان شــنـا کرد

گـر نـیم نظر کنی، نظر بـمانی

 

امــروز شــهـیـد قـلـب یک تن

 فـــردا تو شــهـید یـک جـهـانی

 

                                      حسین

                                    1/ابان/83

 

/ 0 نظر / 6 بازدید