« عراقیها آمدند، الان درست در ده متری ما هستند. در روشنایی منور، انها را به وضوح می بینم. انها هم میتوانند مرا ببینند ولی هنوز ندیده اند. یکی شان به این سمت می آید...»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

- کشف صحبت نکن. سعید با کد صحبت کن.

- نیاز به کد نیست. این دقایق اخر بگذارید راحت باشم. خودم باشم.

- راحت باش. هر جور راحتی، باش. نمیترسی که؟

تامل کرد. تلاقی نگاهش با چشمهای سرباز عراقی در روشنایی منور او را به تامل واداشت. سرباز نبود، افسر بود و سعی میکرد فاتحانه به اطرافش نگاه کند.

منوری دیگر فضا را روشن کرد.

- حرف بزن سعید. نمی ترسی که؟

جلوتر، روبروی افسر عراقی جواد افتاده بود و سرش را _شاید از عطش_ تکان میداد. افسر عراقی کلتش را بیرون کشید. دوپایش را قدری از هم باز کرد. مغز جواد را نشانه گرفت… .

- چه شدی سعید؟ حرف بزن.

- هستم. هنوز زنده ام. تیر خلاص جواد بود که شلیک شد.

افسر عراقی دو قدم دیگر پیش گذاشت و به بالای سر محسن رسید. محسن همان ابتدا با تیر مستقیم تمام کرده بود. الان شاید سه ربع از شهادتش میگذشت.

با خبر شهادت جواد انسوی بی سیم برای لحظاتی ساکت شد.

- شما چه میکنید؟ ان طرفها چه خبر است؟

صدای محزون فرمانده را شنید:

- برای نجات شما فکر میکنیم. دنبال راه چاره میگردیم.

- فکر نکنید. پیش از انکه فکر کنید، کار تمام شده است. به عملیات فکر کنید. این صدای تیر خلاص محسن بود.

صدای متعجب فرمانده گفت: محسن که…

- اره. محسن قبلا داماد خدا شده بود. ولی افسر عراقی چه کند؟ دلش به همین تیرهای خلاص خوش است. همه را در آمار خودش ثبت میکند. الان پنج قدمی من است.

بالای سر حمید یک منور دیگر روشن میشود. حمید هنوز زنده است. فقط از ناحیه کتف جراحت دارد و پای چپ. افسر عراقی باز دو پایش را از هم باز کرده است و مغز حمید را نشانه رفته است. میخواهد به خود تکانی بدهد اما پیداست نمیتواند. خون زیادی از او رفته است.

- خودت را بگو در چه حالی؟ نگفتی می ترسی یا نه؟

- ترس؟

به یاد پدرش افتاد:«تو پسر بچه شانزده ساله به چه درد جبهه میخوری؟ ترقه در کنند میترسی، چه رسد به تیر. شبها هم که با صدای توپ از خواب بیدار نمیشوی».

- تیر خلاص حمید هم شلیک شد. انگار آرام گرفته است. فضا دوباره خاموش شد.الان فقط من مانده ام و حسین. حسین مانده است و من. اون نزدیکتر است، درست در سه قدمی من و افسر عراقی دارد نزدیکتر میشود. به او و به من.

- به خدا توکل کن. ذکر بگو. ذکر یا رحمن.ذکر یا ارحم الراحمین. نگفتی با درد چه میکنی؟

افسر عراقی به بالای سر حسین رسیده بود. احساس میکرد که حسین دستش را بر روی خاک دراز کرده است و او را به یاری میطلبد.چه می توانست بکند؟

دلش گرفت.

کاش میتوانست روده های حسین را که بیرون ریخته بود بردارد و سر جایش بگذارد، شاید از درد حسین کاسته شود.

- نه من درد ندارم. یک پایم کمی انطرفتر افتاده است که الان می بینمش.با پوتینی خون آلود. سوزشی در ناحیه کمرم احساس میکنم اما ان قدر نیست که از هوشم ببرد. هنوز میفهمم اطرافم چه خبر است. راستی علی با سلامت رسید؟ خبرها را آورد؟ برنامه ها را گفت؟ دلم برایش عجیب تنگ شده است.

- علی همین جاست…نزدیکی ما…چادر امداد…زیر سرم…خبرها رسید. نتیجه کارتان سحر روشن میوشد.علی هنوز زنده است.

- علی هم ماندنی نیست. پشت سر من می آید. بدرقه اش کنید.

افسر عراقی جلوی حسین بود. ناگهان پایش را بر دل و روده حسین گذاشت و وحشیانه فشرد. انچنان که حسیت چون اسپندی بر سر اتش از زمین کنده شد و… ارام گرفت.داد خفیفی در گلوی سعید پیچید.

- چه شدی سعید؟ قرار بود ذکر بگوی.

- چشم. قصدم تمرد نبود. ولی من خودم تمام ذکرم…خود ذکرم…خدا اینجاست. که را صدا کنم؟

اشهد ان لا اله الا انت!

و اشهد انک رسول الله!

اینک احساس تنهایی رفته بود و جایش را ارامش گرفته بود. یک منور دیگر اسمان را نصف کرد.افسر عراقی جلوتر امد و درست بالای سرش ایستاد. احساس کرد هنوز جای کسی خالی است. دلش را به سمت کربلا گرداند:

- اگر آمدنی هستی، الان وقت امدن است اقا!

هنوز «آقا» را تمام و کمال نگفته بود که نور آقا را در چشم و دلش و دست اقا را در دستهایش احساس کرد.دلش غنج رفت. با تمام دلش خندید.«آقا» هم خندید. رایحه ای فضا را معطر کرد.

از ان سوی بی سیم همچنان صدای حرف می آمد.

دیگر نمی شنید.

«آقا» دستش را گرم فشرد و او را از جایش بلند کرد و حرکت کرد.

- پایم «اقا» جا مانده است.

« پایت پیش از تو رفته است…به بالهایت نگاه کن»

سوزشی ناگهانی در پیشانی اش احساس کرد. صدای گریه در بی سیم پیچید.

ارام گرفت.

قرار گرفت.

اشهدان لا اله الا انت!

با اجازه از سید مهدی شجاعی

/ 0 نظر / 3 بازدید