يکشنبه / ۱۵ذی القعده الحرام / ۱۴۲۶

...که چقدر کمبود داریم
نمیدانم...شاید...شاید به تکدی محبت عادت کرده ایم...
گدایی...
...
توهم...سالیان دراز زندگی نکبت بارم  در همین واژه خلاصه شد و میشود...
دیروز بود که گفتم...گفتم انقدر ناراحت اش نباش...گفتم ناراحت نباش که امدی حوزه و مشکلات نمیگذارد درس بخوانی...فکر نکن حالا مادرت از ان دنیا خجالت میکشد یک روز میگوید خوشحالم پسرم طلبه شده و یک روز که یادش میرود میگوید خجالت میشکم
فکر نکن تلف میشوی...فکر نکن مدرسه های علمیه با دانشگاه ها فرق دارد...اسمان همه جا به همین لجنی ای هست که هست...
اسمان همه جا لجنی است...
اما حالا انگار ایمان اورده ام به تمام حرفهایی که گفتم...
میدانی؟...فکر میکنم عصیان تلخ ترین کاری است که ما میتوانستیم انجام دهیم...من و تویی که نمیخواهیم مادرمان را ناراحت کنیم و پدرمان ناراضی باشد و نمیخواهیم صله رحم مان قطع شود و هزار یک قید دیگر...
ما پیش از انکه عصیان کرده باشیم در عصیان اطرافیانمان حل شده ایم...در ناراحتیهایشان...در اینکه نمیخواهیم ناراحت شان کنتیم...
××
عصیان، قید بردار نیست...
چقدر فاصله درازی بود از ان روز که میخواستم بی قید باشم تا امروزی که بنا به دلایلی مجبورم مقید همه اطرافیان باشم...
باشد...این روزه برجاست تا مولا نخواهد...
×××
گر بنگشایی به قندت روزه ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

/ 0 نظر / 3 بازدید